برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
نمونه یک سوء استفاده ایرونی !!! 
مطلب قشنگیه خودتان نظر دهید
در ادامه مطلب
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب رجوع شود......
(انتظار)
يك دل ديگردرانتظارتوست هنوزهم اوازشيرين چكاوكت دركلبه ام مي پيچدوبا گذشت ديگرساعت ها وثانيه ها قلب ومن براي توبي قراري ميكند و هنوز هم دل شكسته ام ازفراغت پردردهست وتوهنوزهم نمي ايي
(چكاوك غمگين)
ايا تا به حال چكاوك غمگيني را ديده ايد كه برشاخه مينشيند وساعت ها اواز ميخواندودل ادم را مي برد ان چكاوك غمگين ارزوهاي من است كه بال دراورده وروي شاخه مينشيند مواظب باشيدكه ارزوها مرا باسنگ نزنيد.
(خاطره)
صفاي عشق منوتو دراين بودكه هردو درعشق به يكديگر ميسوختيم وازان باصفاترنگاه ناظراني بود كه باديدن شعله عشقمان لذت ميبردند وبه حال وروزمان غبطه ميخوردند ودرپايان به خاكسترمان قصه دلدادگيمان را مينويسند وبه يادگار نگه ميدارند ولي افسوس كه من دراتش دوري سوختيم چنان در اتش بي مهري توسوختم كه حتي خاكستري ازمن برجاي نمانده كه اينده هاي قصه دوري تنهايي وبي كسي ام را بنويسند تا شماها بدانيد در فراغ ان يگدانه محبوب چه ها كه نديدم ونكشيدم.
(پروانه وشمع)
من شمع توام وتو پروانه من هستي من سالهاست كه ميسوزم واتش از چشمانم فرو ميريزد روي گونه هايم وتو به دورخودت ميچرخي من شب به شب كوچكترميشوم وتو سحربه سحر سرگردان ترازمن به كدام گناه ازمن دوري اگرپاي امدنم بود ازجاي خود حركت ميكردم واز سرگرداني نجاتت ميدادم.ميترسم بالهايت بسوزد.
(اشك برگونه)
وقتي كه تورفتي اشكهايم فرصت باريدن يافتند وشقايق ها سربه زيرانداختند بي تو تنهايي ام ازتنهايي گريه اش گرفت.تورا ميگويم كه با صداي مهربانت به كلبه قلبم امدي وباخود دريچه اي اوردي كه از ان به كوچه خوشبختي بنگرم .
چه تلخ است انتظاري كه عاقبت اش را
نميداني ولي به انتظارش نشسته اي
































دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی.
شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین اهسته میرانی
ای یکی یکدانه ی سرو گلستان دلدادگی . تولدت مبارک
بزرگ شدی قهرمان اما من هنوز به پای تو کوچکم و دارم پا به پای شمع
تولدت برای شادی تو آب میشوم
منت سر تقویم گذاشتی و بهار را خجالت دادی و تابستان را سرافراز کردی
و عدد پنج را را تا ابد شرمنده ی خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار
روز سال را در حسرت گذاشتی
می خواهم همه ی شکوفه هایی را که قبل از تولد تو روئیدند را تنبیه کنم
نذر کردم به احترام روز تولد تو
پنج دل شکسته را بند بزنم و نذر کردم پنج گل شکسته را پیوند بزنم
و پنج پرنده ی زندانی را آزاد کنم و پنج بار قبله گاه عبادت را که پیشانی
توست ببوسم
خدا کند آن قسمت از کیک که بریده شد ... فاصله ی قلب من و تو باشد
آنقدر مهربانی که اجازه می دهی هر سال یک روز هفته مزه ی کیک تولدت را
بچشد
امروز به خاطر هدیه ی بزرگش خدای آسمانها را سجده میکنم
پنج مرداد را جوری دود می کنم که دوستیمان را چشم نزنند
دوست عزیزم تولدت مبارک
اینم یه کیک تولد از طرف من از راه دور

|
با صداقت عشق را ابراز كند تنها عاشق یك دل
|
|
صداقت ندهم ،
بشکند ،
اشتباهات گذشته !
سوی قربانگاه
عشق می بارد به
| ||
|
صداقت ندهم ،
بشکند ،
اشتباهات گذشته !
سوی قربانگاه
عشق می بارد به
| ||
وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند
وقتی می خواستم به راه عشق بروم گفتتند گناه است
وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است
وقتی به ستایش رو آوردم گفتند خرافات است
وقتی خندیدام گفتند دیوانه است
وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند
وقتی می خواستم به راه عشق بروم گفتتند گناه است
وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است
وقتی به ستایش رو آوردم گفتند خرافات است
وقتی خندیدام گفتند دیوانه است
من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها,تنها بجرم اینکه او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر میشد اری در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب میشد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد- وقتی غروب میشد کاش آن غروب هارا از یاد برده بودم
جواب سوال هاي زير را دريک کاغذ يادداشت کن:
حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست داری انتخاب کن و بنویس:
پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند
کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کن:
سگ
گربه
موش
دريا
در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانت را که فکر میکنی شخصیتش به رنگ می خورد را بنویس:
نارنجی
قرمز
سبز
زرد
سفيد
جواب ها را در ادامه مطلب بخوان:

فقط کسی (مثل من)معنی دل تنگی را درک می کند
که طعم وابستگی را چشیده باشد
پس هیچوقت به کسی وابسته نشو
که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست.. آرزویم این است که یک روز فقط یک روز
توبرای من باشی
و بتوانم دست های گرمت را در دستانم بگیرم
تا شاید یخ دستان سرد و کبودم شکسته شود
بتوانم سرم را روی شانه هایت بگذارم
و هر لحظه بر آنها بوسه بزنم
ای کاش
اشکهایم با دست های مهربان تو پاک می شد
اما تو هیچ وقت نتوانستی باور کنی
قلبی که غرورش شکسته در انتظار توست
در مقابل تو غرور معنا ندارد
نتوانستی باور کنی که دو چشم بی تاب من
که هر لحظه انتظار طلوع نگاه تو را می کشند
و ندانستی که دست هایم فقط
به دنبال گرمی دست های تو می گردند
سراپای وجود تو همه خوبیست
و همین است که مرا آزار می دهد
تو خوبی اما من تو را ندارم.
بیا و با نگاه چشمان زیبایت زندگی را به من برگردان

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی درآن نیست...
تنهاییرا دوست دارم زیرا تجربه کردم...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...
تنهایی را دوست دارم زیرا......
در کلبه تنهایی هایم در انتضار خواهم گریست و انتضار کشیدنم را پنهان

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟
خواهر كوچكم اين را پرسيد
من به او خنديدم
كمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
بازهم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهرشاد پسر همسايه پنج وارونه به بهار ميداد
آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهم
پنج وارونه چه معنا دارد....................................................................
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
من / عشق
هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند.
نازنينـــــــــــــــــــم !
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم
من سري دارم که مي خواهد کمند
حالتي دارم که محتاجم به بند
کاشکي در گردنم زنجير بود
کاشکي دست تو دامنگيربود
عقل ما سرمايه دردسر است
من جهان را زير وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
من دگر از هر چه جز دل خسته ام
عهد ياري با دل دل بسته ام
بر لب تو خنده مجنوني ام
خنده تو رنگي از دلخونيم
![]()
باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد
باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد
باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها
خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها
باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله
ديده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله
باز قلب پنجره بر روىمن وا مى شود
باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود
باز هم لاىكتابم مىنهم يك شاخه ياس
مىكنم بهر پيامى قاصدك را التماس
باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مىشوم
باز هم با ياد تو سر شار رويا مىشوم

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق بوسه راه خانه ی من و تو
بوسه گاهی گریه ی باران می شود بوسه یعنی آتش گرمای لب
بوسه یعنی حس خوب طعم عشق بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی لذت از دل دادگی بوسه یعنی آغازی برای ما شدن
بوسه یعنی سر فصل کتاب عاشقی بوسه یعنی عشق من با من بمان
بوسه رمز وارد دلها شدن بوسه را تکرار باید نمود
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند.
پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند...........
ستایش کردم ، گفتند خرافات است.................
عاشق شدم ، گفتند دروغ است....................
گریستم ، گفتند بهانه است ...................
خندیدم ، گفتند دیوانه است...................
دنیا رو نگه دارید، می خواهم پیاده شوم .........................